خرید بک لینک

اینکه چرا سر زدن به طبیعت و تماشای کودکان جذاب است. دلایل زیادی می تواند داشته باشد. خیلی از برنامه نویسان کامپیوتر کم و بیش همان لذتی را از سر و کله زدن با "کدهای احمق!" می برند که ما از تماشای لانه سازی پرندگان و تعقیب و گریز آهو و پلنگ و قهر و آشتی کودکان می بریم.

سرک کشیدن به دنیای ساده و اولیه؛ انگار ما را با سرمنشاء خیلی چیزها آشنا می کند. مثل همان کدها که از نظر برنامه نویسان، سر منشاء همه چیزند.

اینکه بدانیم اجداد ما وقتی گرسنه می شدند در فکرشان چه می آمد و وقتی به شکار می رفتند زیر لب چه می زمزمه می کردند؛ شاید نوعی پالایش درونی به همراه داشته باشد؛ برای ما که زیر این همه پیچیدگی صوری، چهره اولیه ما را گم کردیم.

نگرانی پدربزرگ من، وقتی به شکار می رفته، از اینکه چه بلاهایی ممکن است سرش بیاید چقدر ساده و صریح خودش را نشان می داده:

"وقت شکار چی سرم میآد؟..."

و چه راه حل و پاسخ سریع و رهایی بخشی برای این نگرانی داشته:

"-نمی دانم!"

به همین سادگی. پدربزرگم به خودش می گفته نمی دانم چه بلایی سرم خواهد آمد و با یک نمی دانم می توانسته حواسش را از صورت مساله پرت کند.

چون ترجیح می داده به این فکر کند که گرسنه است و باید چیزی گیرش بیاید و بخورد و بخورد. نگرانی بابت چیزهایی که از کنترل اش خارج بوده زیاد برایش معنا نداشته.

حتی این مساله که در جریان شکار چه چیزی نصیبش شود را هم با نمی دانم به کناری می گذاشته.

پرنده خواهم زد؟ نمی دانم. خرگوش یا آهو؟ نمی دانم.

سوار شدن بر قایق "نمی دانم" در شرایطی که با امواج تغییرات و بی ثباتی های طبیعت مواجه هستیم می تواند التیام بخش باشد.

"واسه ی غذا چی کار کنم؟..." پاسخ دقیق اش اینست که: "خیلی کارها!"

اما خیلی کارها نه تنها مبهم و کلی است، بلکه باری سنگین و فرساینده روی دوش پدربزرگ می گذاشته.

او می دانسته باید برای شکار برود و در هر لحظه باید با حضور ذهن بهترین تصمیم را بگیرد. برای همین اجازه نمی داده بار سنگین انواع و اقسام کارهایی که باید برای به دست آوردن غذا انجام دهد توجه اش را از لحظه لحظه ی کمین و شکار منصرف کند.

پدربزرگ با این دعای شکار هر روز نادانی و ترس و وحشتش را تماشا می کرد و سبکبال به سراغ چیزی می رفت که می داند و می تواند:

"بخور و بخور... چاق بشو!"

دعای شکار (قبیله بوشمن-آفریقا)

وقت شکار... چی سرم میاد؟

نمی دونم.

خوراک و غذا... از کجا میاد؟

نمی دونم.

واسه ی غذا... چی کار کنم؟

نمی دونم.

اگر چیزی گیرت اومد

بخور و بخور... چاق بشو.

مهدی نیک بین خرداد 98

برچسب: نویسنده: باربد اسدیان تاريخ: چهارشنبه 15 آبان 1398 ساعت: 12:56

صفحه بندی